یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود یک زنی بود بسیار تنبل. یک روز
شوهرش عزم سفر کرد و برای اینکه زن در نبود او بیکار نماند یک انبار پنبه خرید تا
زن نخ بریسد.پیش از رفتن به زن گفت که اگر تا موقع برگشتن او پنبه ها رشته نباشند
او را طلاق خواهد داد! چند ماهی گذشت و زن دست به پنبه ها نزد تا اینکه خبر برگشتن
شوهرش را شنید هراسان شد و دیگ آشی بار گذاشت و مشغول نخ ریسیدن شد. مدتی گذشت و زن
گرسنه شد اما وقتی برای نشستن و غذا خوردن نداشت. مقداری آش بر سر هردو شانه اش
ریخت و به نخ ریسی ادامه داد. هر چند دقیقه سرش را به طرف یک شانه میبرد و لیسی به
آش میزد و میخواند:"
هالیسک، والیسک، هالیسک، والیسک... شو به در دروازه
رسید کارم به جایی نرسید!" از قضا دختر پادشاه با خدم و حشمش از آنجا
میگذشت این صحنه را که دید ناگهان به خنده افتاد و تیغ ماهی که چند روزی در گلویش
گیر گرده بود بیرون پرید و از درد راحت شد.
دختر پادشاه ندیمه اش را فرستاد تا
ماجرا را جویا شود. سپس برای پاداش، تمام ندیمه ها و غلامانش را فرمان داد تا پنبه
های زن را برایش بریسند تا شوهرش او را طلاق ندهد.
قصه ی ما به سر رسید، کلاغه
به خونه ش نرسید!